RAUL GONZALES |
هر چی ارزوی خوبه مال تو هر چی که خاطره داری مال من
|
|
جدیدترین آهنگهای ایرانی
منوی اصلی
آرشیو مطالب
آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: لینک بر و بچز باحال
Powered By |
1قصه...
نام :گمنام/ شهرت:سرگردان/ محل صدور:دنيايي فرامش شده/ شماره شناسنامه:بي مفهوم/ محل تولد:محراب غم/ نام مادر:فرشته غم / نام پدر:کوه رنج/ جرمم: به دنيا امدن/ محکوميت:زندگي کردن/ زمان رهايي:مرگ/ و قاتل:جدايي
|+| نوشته شده توسط امیر در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 | موضوع: موضوعات رمانتیک منو ببخش!!!
ببخش اگه تو قصه مون. دو رنگ و نامرد نبودم. ببخش که عاشقت بودم. خسته و دل سرد نبودم. ببخش که مثل تو نشد. خيانتو ياد بگيرم. اگر که گفتم به چشات. بزار واسه تو بميرم. ببخش اگه تو گريه هام. دو رنگي و ريا نبود. اگر که دستام مثه تو. با کسي آشنا نبود. ببخش اگه تو عشقمون . کم نمي زاشتم چيزي رو. ببخش که يادم نمي ره. اون روزاي پاييزي رو. لياقت دستاي تو. بيشتر از اين نبود عزيز. نه نمي خوام گريه کني . براي من اشکي نريز. لياقت چشماي تو . نگاه ِ پاک ِ من نبود. ببين چي ساختي از من
|+| نوشته شده توسط امیر در دوشنبه هشتم خرداد 1385 | موضوع: موضوعات رمانتیک سهراب سپهري 1385
هر کجا هستم، باشم به درک! من که بايد بروم! پنجره، فکر، هوا، عشق، زمين، مال خودت! من نمي دانم نان خشکي چه کم از مجري سيما دارد! تيپ را بايد زد! جور ديگر اما... کار را بايد جست. کار بايد خود پول. کار بايد کم و راحت باشد! فک و فاميل که هيچ... با همه مردم شهر پي کار بايد رفت! بهترين چيز اتاقي است که از دسته چک و پول پر است! پول را زير پل و مرکز شهر بايد جست! سيد خندان يه نفر! سوئيچم کو؟ چه کسي بود صدا کرد زورو؟
|+| نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 | موضوع: موضوعات رمانتیک محاکمه...
جلسه محاكمه عشق بود و قاضي عقل،و عشق محكوم بود به تبعيد به دورتريندنقطه مغز يعني فراموشي،قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع كرد به طرفداري از عشق ،آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي شنيدن صدايش را داشتي،اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي وشما پاها كه هميشه رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند،تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت:ديدي قلب همه از عشق بي زارند،ولي متحيرم با وجودي كه عشق بيشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكني!؟قلب ناليد و گفت:من با وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلي واقعي باشم |+| نوشته شده توسط امیر در سه شنبه یکم فروردین 1385 | موضوع: موضوعات رمانتیک 1سوال...
از دريا پرسيدن عشق چيست، گفت:خشكيدن........از گل پرسيدن عشق چيست، گفت:پرپر شدن........ از زمين پرسيدن عشق چيست، گفت: لرزيدن............. از آسمون پرسدين عشق چيست، گفت: باريدن..........از انسان پرسيدن عشق چيست،ناگهان ندايي از درونش گفت:جدايي
اگر آدمي زندگي را دوست داشت در اغاز تولد نمي گريست لحظات را طي كرديم تا به خوشبختي رسيديم،اما وقتي رسيديم فهميديم خوشبختي همان لحظات بود هر چيز دنيا شنيدنش بزرگتر از رسيدن به آن است و هر چيز از آخرت ديدن و رسيدن به آن بزرگتر از شنديدن آن است. |+| نوشته شده توسط امیر در سه شنبه یکم فروردین 1385 | موضوع: موضوعات رمانتیک عنوان نداریم
نمي دانم محبت را بـر چه کاغذي بنويسم که هرگز پاره نشود. بـرچـه گلـي بـنويـسم که هـرگز پرپر نشـود. بـر چه ديواري بنويسم که هرگز پاک نشود. بـر چه آبـي بنويسم که هـرگز گل آلود نشود. وسرانجام بـر چه قلـبي بنويسم که هـرگز سـنگ نشود ؟؟؟
|+| نوشته شده توسط امیر در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 | موضوع: موضوعات رمانتیک چند پیشنهاد...
در هر طبقه اي، در جست و جوي افراد مثبت براي ايجاد ارتباط باشيد. |+| نوشته شده توسط امیر در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 | موضوع: موضوعات رمانتیک خدا چراغی به او داد...
روز قسمت بود.خدا هستي را قسمت ميکرد.خدا گفت: چيزي از من بخواهيد هر چه باشد.شما را خواهم داد .سهمتان را از هستي طلب کنيد زيرا خدا بخشنده است. و هر که آمد چيزي خواست.يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن.يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز.يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را. در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد وبه خدا گفت:خدايا من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم.نه چشماني تيز ونه جثه اي بزرگ نه بال و نه پايي ونه آسمان ونه دريا .....تنها کمي از خودت.تنها کمي از خودت به من بده و خدا کمي نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد.خدا گفت: آن که نوري با خود دارد بزرگ است.حتي اگر به قدر ذره اي باشد.تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگ کوچکي پنهان مي شوي و رو به ديگران گفت: کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست.زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست.
|+| نوشته شده توسط امیر در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 | موضوع: موضوعات رمانتیک |
|
|